مستانه |
||
|
|
|
|
Saturday, December 21, 2002
نقدها را بُوَد آيا كه عياري گيرند
تا همه صومعهداران پي ِ كاري گيرند مصلحت ديد من آنست كه ياران همهكار بگذارند و خم طُرهي ياري گيرند خوش گرفتند حريفان سر ِ زلف ساقي گر فلكشان بگذارد كه قراري گيرند زاغ چون شرم ندارد كه نهد پا بر گُل بلبلان را سزد ار دامن خاري گيرند قوت بازوي پرهيز به خوبان مفروش كه در اين خيل حصاري به سواري گيرند يارب اين بچهي تركان چه دليرند به خون كه به تير ِ مژه هر لحظه شكاري گيرند رقص بر شعر تر و نالهي ني خوش باشد خاصه رقصي كه دست نگاري گيرند حافظ ابناي زمان را غم مسكينان نيست زين ميان گر بتوان به كه كناري گيرند -------------------------------------------- گر ميفروش حاجت رندان روا كند ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند ... جان رفت در سرِ مي و حافظ زعشق سوخت عيسي دمي كجاست كه احياي ما كند
Tuesday, December 03, 2002
اينم بايد از اون بيماريهاي جالب ِ رواني باشه كه اگه من يه ذره سواد روانشناسي داشتم، حتما اسمشو پيدا ميكردم. بيماري خانم شكيبا همكارمو ميگم.
(تو اتاقي كه من كار ميكنم سه نفر ديگه حضور دارن: خانم شكيبا 45 ساله و نيما حيدري كه همسن منه و خانم محقق 40 ساله كه عجوبهي عالم و منشي بخشه. رييس ِ هم كه تو اتاق بغليه.) خام شكيبا زنيه كه از اول جووني هميشه بايد به سختي كار ميكرده. ليسانس زبان انگليسي دارد و هنوزم بدون كار كردن اون چرخ زندگيشون راحت قِل نميخوره. با توجه به صحبتهاي جسته گريختهاي كه از ابتداي آشنايي با هم داشتيم، متوجه شدم كه تعداد زيادي دخترعمو و پسرعمو و ... داره كه از بچگي خيلي به هم نزديك بودن و اغلب اوقاتشان رو باهم گذروندن. حالا كه همگي به ميانسالي رسيدن، هركدوم تو يه گوشهي دنيا مشغول كلنجار رفتن با سرنوشتشونن و گويا از قضاي روزگار و شانس اين همكار بدبخت ما، همه دخترعمو و پسرعموها كم ِ كم يه خونه زندگياي تو سانفرانسيسكويي، استكهلمي، سيسيلي جايي دارن علاوه بر اون بعضياشون يه ويلاييم تو اسپانيا و جزاير فلان وبهمان ... خلاصه انگار از بين همهي اونا فقط همين خانم شكيباي ماست كه تابحال تو عمرش از شاعبدالعظيم اونطرفتر نرفته. ولي جالبي قضيه اينجاست كه اين خانوم هميشه طوري حرف ميزنه كه انگار شبانه روز تو خيالش داره تو دنياي اونا زندگي ميكنه. ازش پرسيدم امروز چند آذره؟ ميگه: 4 دسامبره !!! درست مثل كسي حرف ميزنه و رفتار ميكنه كه انگار سالهاي ساله خارج از ايران زندگي كرده. حتي تو حرف زدن ِعاديش وقتي ميخواد راجع به يه موضوع جدي حرف بزنه، يكهو آنچنان لحن كتابي ِ معذب ِ پينگيليش ِ غلط غولوطي پيدا ميكنه كه بيا و ببين. علاقهي شديدي به اينترنت داره. مدام داره تو سايتاي مختلف چرخ ميزنه و يهو بيمقدمه سؤالاي بيربطي ميپرسه يا از مشكلاتي گله ميكنه كه ربطي به ما نداره، مثلن يهو ميپرسه چطور ميشه فلان چيزو از طريق اينترنت خريد؟ - ميشه يه شماره حسابي كه به فلان سايت ميدم، قلابي باشه؟ - يا مثلن FBI CHEK اين اسم چقدر طول ميكشه؟ همين امروز صبح، ما دوتا تو اتاق تنها بوديم كه يه آقايي اومد براي تعمير دستگاه فكس. منم سخت مشغول ِ ”وبلاگخواني“ (بجاي كار)، غيرازاينكه كلا پُرحرفياش داره كم كم ديوونم ميكنه، اصلنم خوشم نمياد وقتي دارم چيزي ميخونم كسي باهام حرف بزنه. مخصوصن حرفاي الكي و بيربط. خلاصه يهو تا خانم شكيبا چشمش خورد به اين آقا انگار كه show off خونش اومده باشه پايين ازمن پرسيد: دوستي آشنايي كسي رو نداري خارج از كشور كه هيچ آدرسي، تلفني چيزي ازش نداشته باشي يا اصلن حتي ندوني تو كدوم ايالته؟! (پس خارج يعني آمريكا) منم كه راستش جلو اين يارو يه ذره از طرز حرف زدن خانوم شكيبا خجالت ميكشيدم، فوري گفتم نه كه سر و ته قضيه هم بياد. ولي اون ول نكرد كه، شروع كرده با هيجان: واااااااايييي ... نميدوني چقدر جالبه. ” مهشيد“ ميگفت (حالا مهشيد كيه خدا ميدونه) يه دوستشو كه از دبستان تا حالا گم كرد بود رفته سِرچش كرده، اول تو كل آمريكا بعد تو چندتا ايالت بعد ... خلاصه همينطور هي ديستركتشو كم ميكنه تا بلاخره شماره تلفنو آدرسو ... پيدا كرده. فهميده تو نيويوركه. گفت از سانفرانسيسكو تا نيويورك 6 ساعت تو راه بودم و ... (خوب پس معلوم شد مهشيدجون سانفرانسيسكو تشريف دارن) ديگه بقيه حرفاشو نشنيدم چون ديدم صرف بااينه كه عوض گوش دادن و حرص خوردن كار خودمو ادامه بدم (وبلاگ بخونم) و هر پنج ثانيه يه بارم با سر تاييدش كنم.
Monday, December 02, 2002
به هر حال من فکر می کنم تقاص همه گناهها رو نبايد تو اين دنيا پس داد يه مقداريش هم بايد بمونه برای روز قيامت!
داشتم فكر ميكردم زندگي ِ يه زن چقدر كوتاهه :
از موقع تولد تا 13-14 سالگي كه آدم شوته، از زن بودن چيزي حاليش نيست. از اون به بعدشم كه اوج شكوفاييشه حداقل تا 18-19 سالگيشو درگير درس و كنكور و اين حرفاست باز هيچي از زندگي نميفهمه. از 18 تا 25 هم كه شايد بهترين سالها باشه: سالهاي جوون بودن، با طراوت بودن، كشف زيباييها، مورد توجه بودن (مخصوصا تا وقتي ازدواج نكردي)، معشوق بودن و ... خلاصه هزار و يكي چي بودن هم كه تا چشم بهم بزني تموم ميشه. از 25 تا 30 كه راهي نيست. از 30 تا چهلم همينطور. 40 هم كه براي يه زن يعني شروع پيري يعني پايان همهي مفعول بودنا و شروع همهي نقشاي فاعلي. ديگه به جاي اينكه بهت توجه كنن بايد تو مواظب همه باشي. بايد دلت براي همهي كسايي كه دوستشون داري شور بزنه، بايد بهشون برسي، بايد كاري كني كه به ديگران احساس خوش زنده بودن دست بده درحاليكه خودت شايد زياد از زندگيت راضي نباشي. فكر كنم ازين سن به بعد بيشتر زنا تنها دلخوشيشون يادآوري اون روزايي كه تو اوج بودن. شايدم تنها راه نجات زن از نااميدي تو اين سن و سال عاشق بودنه ، شايد به خاطر همين همهي مادرا عاشقن، چون دلخوشي ِ ديگهاي براي زنده بودن ندارن...
رياست محترم دادگاه
ادعانامه، ادعاهاي خود را آنچنان سست، اقامه ميكند كه حتي از اينكه به مقدمات برهان و لوازم منطق صوري و ارسطويي نيز ملتزم باشد سر ميپيچد! مثلاً در ادامه توجه به بحث اسلام ذاتي و اسلام تاريخي، مينويسد «متهم...معني درستي براي اسلام ذاتي ارائه نميدهد كه منظور وي از اسلام ذاتي چيست؟ و بنابراين انكار ضروريات دين امر واضحي در بيان متهم است»! آيا مقدمه و نتيجه اين برهان هيچگونه ارتباط منطقي با هم دارد؟ خوب شما كه نميدانيد منظور گوينده از اسلام ذاتي چيست چگونه ادعا ميكنيد و نتيجه ميگيرد كه ضروريات دين را انكار كرده است!؟ از دفاعيه ”سيدهاشم آقاجري”
Saturday, November 30, 2002
يه خارجي يه بار قبل از انقلاب ميياد ايران. سالها بعد، براش سفر ديگهاي به ايران پيش مياد. وقتي از فرودگاه سوار تاكسي ميشه و تو خيابون به آدما نگاه ميكنه، از طرز لباس پوشيدن و تغيير قيافهها، حس ميكنه يه خبرايي شده. وقتي ازعلتش ميپرسه راننده بهش ميگه كه اينجا انقلاب شده.
مرد خارجي كه موضوع براش جالب شده بود از راننده ميخواد دم يه دكه روزنامهفروشي بايسته تا روزنامه بخرن، رانند ميگه اين دكهها فقط سيگار ميفروشن. بعد از چند دقيقه مرد از راننده خواهش ميكنه دم يه سوپر ماركت نگه داره تا چيزي براي خوردن بخره. راننده ميگه الان ديگه مواد غذايي رو تو مساجد توزيع ميكنن با دفترچه بسيج. مرد با تعجب ميگه تا اونجا كه يادمه مسجد جاي نماز خوندن بود. راننده ميگه الان نمازو تو دانشگاه ميخونن. مرد ميپرسه دانشگاه كه جاي اساتيد، نويسندهها و آدماي متفكر و فرهنگي بود. پس اونا كجا ميرن؟ راننده ميگه اونا الان تو زندانن. مرد دوباره ميپرسه، پس دزدا و قاتلا كه تو زندان بودن كجان؟ راننده جواب ميده، خوب معلومه اونام مملكتو اداره ميكنن !
Friday, November 29, 2002
سه چهار ماه پيش راجع به فاطمه خانوم و بلايي كه سر پسرش اومده بود نوشته بودم. (همونكه حول و حوش 18 تير به جرم نشستن رو نيمكت پارك، تا ميخورده زده بودنش!!!)
ديشب بعد ِ مدتها ديدمش، خيلي داغون بود. وقتي ازش پرسيدم چي شده، گفت مجيد (همون پسرش) زندانه! دو سال براش بريدن. گفتم آخه به چه جرمي؟ گفت براش پرونده سياسي درست كردن ...
Wednesday, November 27, 2002
چرا تو زندگي، هيچوقت هيچي كامل نيست؟
چرا هيچوقت همهي چيزاي خوب يهجا باهم جمع نميشن؟ چرا اگه يه آدمي خيلي خوبه و دلش خيلي پاكه، حتما بايد هيچ قدرتي نداشته باشه؟ چرا اگه يكي يه ستاره يا يه هنرپيشهي خيلي كاردرست و دوستداشتنيه، حتما بايد كثافتكاريم بكنه؟ چرا اگه آدم دوست خيلي خيلي خوب و شادي داشته باشه كه تمام حرفاشو بفهمه و كلي بهش انرژي مثبت بده، بايد اون دوست يه ذره خل و چل باشه؟ چرا بايد وقتي آدم يه دوست خيلي خيلي خوب و مهربون داره كه هم حرفشو ميفهمه هم خيلي عاقله، شرايط بايد طوري پيش بياد كه از آدم دور بشه؟ چرا اغلب زنايي كه خيلي جذاب و خوشپوش و پرشور و با حرارت و دوست داشتنين، يه ذره كودنن و به هيچي تو اين دنيا اهميت نميدن يا از هيچي سر در نميارن؟ چرا اغلب مردايي كه عاشق پيشه و احساساتي و شاعر مسلك و هنر دوست و با مطالعن، بيدست و پا و بيحال و فقير و بي عرضن؟ چرا اغلب اون پسرايي كه خيلي باهوش و با انرژي و زرنگ و موفقن و ميتونن تكيهگاه باشن، زياد اهل دل نيستن؟ چرا اون بچههايي كه خيلي تر و تميز و ناز و تپل و مپل و خوردنين، اغلب خيلي لوس و نچسبن و از دست آدم در ميرن، عوضش چرا اون بچههايي كه خيلي لاغر و زشتن و هميشم آب دماغشون آويزونه و بوگند ميدن، هي ميخوان خودشونو به آدم بچسبونن؟ چرا هميشه اون فاميلايي كه آدم خيلي دوستشون داره و خيلي از فهم و شعور و طرز برخوردشون حال ميكنه، ميرن كه براي هميشه خارج زندگي كنن و عوضش اونايي كه خيلي بهنظر خاله زنك و فضول و بدخواهن، هميشه ورِ دل آدم ميمونن؟ چرا آدم يا اصلا فكر نميكنه يا اگرم گاهي فكر كنه دلش ميگيره آخرسرم همهي عيباي خودشو ميندازه گردن ديگران و ... بعدش ديگه فكر نميكنه؟!
Monday, November 25, 2002
يه دختر خانمي ميل زده كه من دبيرستان، غيرانتفاعي بودم، خيليم همهي بچههامون باحال بودن و ... اي بابا، من كه نگفتم هركي مدرسهي غيرانتفاعي رفته بيدست و پا و لوسه و... اصلا براي چي انقدر دلم ازين جور مدرسهها پُره؟ واسه اينه كه خودم راهنمايي و دبيرستان تو همچين جاهايي بودم. درسته كه مامان باباي ما درواقع در حقمون لطف كردنو هميشه جزو والديني بودن كه در امر توجه و رسيدگي به امور آموزشي فرزندان پيش قدم بودن، ولي واقعيتش اينه كه من هيچوقت بابت اينكار نميبخشمشون.
شايد اگه اينكارو نميكردن الان از لحاظ علمي پايينتر بودم ولي عوضش يه عالمه خاطره باحال داشتم. شايد بهتر ازين بود كه اونهمه سال ِ به اون خوبي رو تو اون جاهايي بگذرونم كه تنها هنرشون شستشوي مغزي دادن و ياد دادن آداب و رسوم و خر زدن و ... راههاي كشتن ذوق تو آدم و جلوگيري از توليد خاطره س. البته ناگفته نماند كه بنده تا حد زيادي اونارو از رو بردما! هنوزكه هنوزه بعد از 4-5 سال كه از دبيرستان اومدم بيرون هر وقت گذر خودم يا يكي از آشناها اونجا ميوفته، كادر آموزشي عصا قورت دادمون كه هنوز از دست من شاكين، ميگن خدارو شكر ديگه هيچوقت لنگهي تورو تو اين مدرسه نداشتيم.
امروز موقع برگشتن از شركت انقدر تو راه خنديدم و كيف كردم كه نگو. دليل اينهمه ذوق و شاديم چيزي نبود جز گير كردن تو ترافيك!
فقط اين صحنه رو تصور كنين: يه چهار راه پهن ِ بزرگ، كه هر چهارتا مسيرشم دوطرفس، بدون چراغ و پليس اونم تو يه عصر باروني... واي كه چه خر تو خري بود، داشتم از خنده رودهبُر ميشدم. همهي ماشينا و دو تا اتوبوس گنده اون وسط رفته بودن تو شكم همديگه، عدلم تو اين واويلا، دوتا بدبخت اون وسط ِ وسط زده بودن بهم. از همهي همه جالبترم سه تا ماشين آموزش رانندگي بود كه وسط معركه گير افتاده بودن، مردمم كه ديدين تا چشمشون به آموزش رانندگيا ميخوره، تمام عقدههاي عمر رانندگيشونو ميخوان سر اينا خالي كنن، مخصوصا وقتيكه اون بدبخت ِ پشت فرمون زن باشه ... خلاصه كه حسابي يه پا كاريكاتورِ زنده بود. فرض كنين از بين مثلا 30 تا ماشين كه بهم گره خوردن و وايسادن، محض رضاي خدا هيچ دوتايي باهم همجهت نبودن! منم كه اون وسط با ذوق و شوق هرچه تمامتر تا سينه از پنجره اومده بودم بيرون، ماشينا و قيافههاي صاحاباشونو سياحت ميكردم: همه دستا رو بوق، داد و بيداد و فحش و فحش كاري ... نتيجهگيري اخلاقي: 1- انقدر پا رو دُم اين خانمهايي كه دارن رانندگي ياد ميگيرن نذارين. به خدا گناه داره. مثلا همين امروز اشكشون داشت در مياومد. آخر اين اشكا دامنتونو ميگيره! از ما گفتن. 2- آدم وقتي كيفش كوكه، مثلا وقتي بعد مدتها بارون ديده داره از ذوق ِ بارون غش ميكنه، يا مثلا وقتي كه منحني ِ سينوسيش تو پيكه! يا وقتي "دوپينگ تلفني" كرده و حسابي "انرجتيك" شده و خلاصه ... وقتي آدم دلش خوشه، ترافيك عددي كه نيست هِچ ، خيليم باحاله.
Sunday, November 24, 2002
جانور بانمكي ست. كمي شبيه پرندهاي كه بال ندارد، شبيه پلنگي كه روي دوپا راه ميرود. فقط به جاي آواز خواندن يا غريدن، حرف ميزند.
تا به حال دوگونهي كلي از آن شناسايي شده : بيآزار و شرور به سبب مجهز بودن به نيروي تفكر به ساير حيوانات جنگل فخر ميورزد. ولي از لحاظ قواي بدني هيچگونه مزيتي بر ساير جانوران ندارد. بسيار ظريف و آسيبپذير است. و به راحتي توسط گلوله سربي داغي ميتوان در عرض يك ثانيه براي هميشه چراغ فكر و سخنش را، تمام آنچه كه بدان ميبالد، خاموش كرد. اغلب چرخه حياتشان بدين نحو جريان مييابد كه نژاد شرور همواره به حذف گونهي ديگر از روي زمين مشغول است. جان اين جانوران به ويژه نژاد بيآزارشان گاه از جان پشهاي بي ارزش ترست و ريختن خون او به اندازهي ريختن خون سگي اهميت ندارد. نام علمي آن ” انسان“ ميباشد، كه در اصطلاح ” آدم“ نيز گفته ميشود ! گهگاه در فصول مختلفي از سال، به ويژه در اثر تحريكات خاص جوي تعداد قابل توجهي از آنها، كه اغلب از نوع بيآزارند، به شكل دسته جمعي و گروهي به حركت درميآيند. معمولا در جريان چنين حركاتي تعداد زيادي از گونههاي مختلف انسان كشته ميشود. غالبا گفته شده كه در جريان اين حركات، دو عنصر خشم و غم آنهم از نوع خاصي كه فقط مختص اين دسته از جانداران است، در چهرهي اعضاي گروه ديده ميشود. دانشمندان روشها و دلايل بيشماري براي ايجاد و بروز چنين تجمعات اعتراض آميزي كه تعداد وقوع آنها نيز رو به افزايش است بر شمردهاند از جمله: - گفته ميشود در صورتيكه يكي از افراد گروه به سبب ابراز عقيدهاي به مرگ محكوم شود، احتمال وقوع حركت دسته جمعي ساير اعضاي گروه و كشته شدن تعداد ناچيزي از اين گونه وجود دارد. - يكي از دلايل اصلي بروز چنين پديدههايي كه از شروع حيات اين موجودات در كره خاكي تا بحال به اشكال گوناگون تكرار شده و همواره سبب از بين رفتن تعداد بيشماري ازين جانورانست، اشغال خانه و محل زندگي عدهاي از جانداران توسط گروه بيگانهايست كه در اغلب مواقع توسط رهبري از نژاد شرور هدايت ميشوند. - همچنين از روشهاي جديدي كه به تازگي كشف شده و به سبب آن ميتوان به راحتي تعداد قابل توجهي از جانوران را از بين برد، به شرح زير است : ابتدا تعدادي انسان ماده را، از كليه انواعي كه از ديدگاه علم نژادشناسي فاقد هرگونه ارزشيست، به ناحيهاي كه درآن تعداد زيادي از نژاد ”بينوا“ ( شاخهاي از گونهي ”بيآزار“) سكونت دارند كوچ داده و سپس به وسيلهي يكي از شاخصترين گونههاي ”بينوا“ كه ”احمق“ نام دارد، ساكنين را توسط يكي از هزارن ابزار موجود از جمله نوشتن يك مقاله در روزنامه محلي، تحريك مينمايند ... دانشمندان پيشبيني ميكنند با وجودآنكه تعداد مرگ و مير و كشتار در بين انسانها رو به افزايش است، نسل اين جانور درآينده نزديك رو به انقراض نخواهد گذاشت، درعوض فقط شاهد تغييرات زيادي در تركيببندي نژادي خواهيم بود !
امروز تو شركت حرف از رفت و آمد و سرويس اداره و اين چيزا شد خلاصه رسيد به خاطرات مدرسه و شيطونيياي تو سرويس مدرسه... همينطور كه همكارا حرف ميزدن رفتم تو فكر سالاي دبستان. خيلي وقت بود كه بهش فكر نكرده بودم براي همين به نظرم خيلي دور ميرسيد. يهو يادم افتاد تو اون پنج سالي كه دبستان رازي ميرفتم چقدر هروز ماجراها و اتفاقاي جور واجور برامون پيش ميومد. يعني دقيقا ميشه گفت درست هرروزش شايدم هر ساعتش ماجرا و هيجان و اتفاق بود حالا يا خوب يا بد. بخاطر اينكه دبستان رازي شايد بزرگترين دبستان تهران بود. تازه خودش جزو مجموعهي رازي بود كه يه دبستان دخترانهي دو شيفته داشت (همون كه من توش درس خوندم) با 3000- 4000 تا دانشآموز، يه دبستان پسرونه، يه راهنمايي پسرونه با يه دبيرستان بزرگ پسرونه كه بچههاش تو خلافي زبان زد خاص و عام بودن. يادمه يه بار ميگفتن بخاطر لجبازي با يكي از دبيراشون ماشينشو بلند كردن گذاشتن وسط خيابون وليعصر !!!... هرچند كه پسراي دبستاني هم دست كمي ازاونا نداشتن بعد از ظهرا موقع تعطيلي كه ماها (منظورم دختر بچههاس) جرات نميكرديم كنار پيادهرو راه بريم، چون هلمون ميدادن تو اون جوباي پهن كنار خيابون.
تو خود مدرسه هم هرروز يه بساطي به پا ميشد. مخصوصا براي كسايي مثل من كه يه ذره شر و شورتر از بقيه بودن. يادش به خير راهپلههاي طبقات ازين پله كوتاها بود. مثلا شايد هررديفش 17-18 تا پلهي پونزده سانتي داشت. يادمه يكي از بهترين تفريحام اين بود كه از بالاي چندتا پله بپرم پايين. هرروزم ركوردمو افزايش ميدادم. يه بار كه داشتم ازون بالاترين پله ها ميپريدم يكي از ناظما منو ديد، بيچاره از تعجب حتي نتونست دعوا كنه. هميشم يه دار و دستهي شر و شور دنبال خودم داشتم. جدي نميدونم چرا اينقدر وحشي بوديم. 10 تا ناظم داشتيم يكي از يكي ترسناكتر، تازه غير از اونا هر كلاسي، هر طبقهاي، هر ساختموني يه سري انتظامات و مامور بهداشت و... جدا داشت. انتظامات از بين خود بچهها انتخاب ميشد. داشتن كارت انتظامات جزو بزرگترين آرزوهاي هر بچهاي بود! البته همهي اينكارا براي ادارهي يه همچين مدرسهي درندشتي لازمه. ولي اصلا فكر ميكنم همهي كِيف مدرسه رفتن به همينه كه آدم يه همچين جايي بره. جايي كه واقعا محيط مدرسه داره نه ازين مدرسه غيرانتفاعياي الان كه 20 تا دونه بچه سوسول پولدار لوس ثبت نام ميكنن به ازاي هر بچهاي هم دوتا مشاور و روانشناس و كوفت وزهرمار تو كادر مدرسهشون ميذارن، بزرگترين خلاف بچههام اينه كه مثلا تو روي معلمه وايسن. تازه بعدشم دعوا و داد و بيداد كه تو كار نيست، عوضش فقط صداشون ميكنن و براشون جلسهي مشاوره ميذارن!
من نميدونم چرا اينطوري شده. بعد مدتها كه نميرسيدم هيچ وبلاگي رو باز كنم بخونم، امروز به چندتا از اونايي كه دوست داشتم سر زدم، مثل ِ “ندا“ ، “عاليجناب كرم“ و “ميزگرد يكنفره“ ... همه هم آخرين نوشتشون اين بود كه ديگه نمينويسن !!؟
Saturday, November 23, 2002
آخ كه يه روز بيعاري و بيكاري بعد از مدتها چقدر ميچسبه.
من سرتاسرِ امروز يه دونم كار مفيد انجام ندادم. اگه صبح كه از خواب پا شدم دست و صورتمم نميشستم بهرهوري ِ بيعاريم صدر در صد ميشد ! عوضش خيلي كيف داد. سه تا فيلم ديدم. خيلي وقت بود نميتونستم فيلم ببينم. ولي بازم سيرموني ندارم مخصوصا كه جناب سروانم “دايره“ رو ديده و دل منو آب انداخته. عوضش من چي ديدم، يه American Outlaws كه هفت دلاور سوسولا بود، بعدشم Proof of Life راسل كرو و مگ رايان (كه قبلا بنظرم خيلي خوشگل ميومد) فيلم قشنگي بود ولي حوصلمو سر برد. خيلي چاخان بود، يه مشت وحشي يه يارو رو گرگان گرفته بودن، صد و بيست سي روز بدترين بلاهاي دنيا سرش مي اومد اونوقت هي هي تند تند عكس زنشو در ميورد نگاه ميكرد! زنم خوش و خرم و تر وتميز با راسل كرو دنبال كاراي نجاتش ... آخرسرم Rashomon كوروساوا رو ديدم كه خيلي معركه بود. ازين سينماهاي فلسفي كه اگه اسم كروساوا روش نبود، يه ثانيهشم حاضر نبودم ببينم.
Friday, November 22, 2002
وقتي “راز“ براي اولين بار در دستانم جاي گرفت؛ انگشتانم درست روي چشمها و محاسن “اوشو“ بود و من ساعتها به آن نگاه عميق و متفكر چشم دوختم.
به آن نگاهي كه به اين دنيا نبود ... در آرزوي فهم آنچه او بدان مينگريست. راز ... هيس ! اين وافعا يك كتاب نيست, بيشتر يك رقص است. و نه يك رقص معمولي, سماعي از ژرفاي قلب است. درست همانطور كه دراويش صوفي از ديرباز, به هنگام وجد و سرور به سماع در ميآمدهاند. در اينجا، سخنان مرشد به سماع آمدهاند ... --------------------------------------------------------- “ من نميگويم تو بايد آنچه را ميگويم باور كني، نه. فقط گوش بده. و زيبايي گوش دادن خالص همين است : اگر تماما گوش بدهي، هرآنچه كه درست است وارد قلبت ميشود و هرآنچه نادرست است، خواهد افتاد. نيازي نيست نگرانش باشي. قلب خودش ميداند. مانند انتقال خون است؛ اگر گروه خون يكسان باشد دريافت ميكني و اگر نباشد پذيرفته نميشود.“
Thursday, November 21, 2002
من می خوام ياد بگيرم.
من می خوام ياد بگيرم که بنويسم. من می خوام ياد بگيرم جوری بنويسم که توش من نداشته باشه ...
Saturday, September 07, 2002
سر كوچه يه گلفروشي بود. تو كل چهل سالي كه اينجا زندگي ميكردن، گلفروشي سر كوچه بود. گاهي از اين سر كوچه برميگشت خونه گاهي از اون طرف. ولي هيچوقت، حتي يكبار با يه شاخه گل نيومد خونه.
هيچوقت نشونش نداد كه دوستش داره و بدون اون زندگي براش بيمعناست. دوران نامزدي، از ترس تمسخر رفقاي قديمي، سالهاي اول زندگي، با توصيه مادر و خاله و خواهرها، براي اينكه مبادا روي زنش زياد بشه! بقيه سالها هم ديگه نميتونست، بدون هيچ دليلي ... فقط حالا بعد از اين همه سال، هر هفته بدون استثنا، يه دسته گل سر قبر ميذاره. حالا خودش مونده و اين محل، با خاطرات چهل سال زندگي ... راستي يادم رفت بگم، يه گل فروشي هم اون سرِ كوچه بود !
Thursday, September 05, 2002
بلاخره پيدات ميكنم. شبا انقدر دنبالت ميگردم تا خوابم ميبره. توي خواب بازم شهر شلوغه. من از بالاي سقفِ يه فروشگاه نگاه ميكنم. با چشم دنبالت ميگردم. مردم ميرن تو فروشگاه و ميان بيرون ... بذار ببينم ... نه هيچكي آشنا نيست. يه پسر بچه متوجه من شده. هي الكي ميره و مياد وقتي از دم در فروشگاه رد ميشه بالا رو نگاه ميكنه. البته نميتونه منو ببينه ولي درست به همون جايي كه هستم، زل ميزنه، بچه پررو ... آخر كفرم در مياد. نگامو ميندازم اونورتر. يه استخر بزرگه يه زنه رو دارن هُل ميدن تو آب. زنه همينطور كه داره ميوفته هي رو تابلو نقاشي ميكنه ... اونورتر ، چي بود؟ ... لعنتي ، هميشه همينه. يه ذره بيشتر از خوابم يادم نميونه. نكنه تو هرشب تو اون تيكه كه من يادم ميره پيدا ميشي؟!
من دارم منفجر ميشم ... پشت اين ديوار كاگلي انقدر بارون جمع شده كه اگه فوري كويرو نبينه ، ميشكنه . خورد ميشه. ميميره . نكنه من اصلا دارم راه رو عوضي ميرم. نكنه اصلا اينجارو نبايد بگردم يا نكنه ... واي نكنه اصلا تورو نبايد پيدا كرد، نكنه بايد ديد . يا بوجود آورد؟ آره ممكنه، بايد بوجود آورد. يعني بايد ساخت؟ هم خودمو هم تورو...
Sunday, September 01, 2002
يه موضوعي هميشه فكر منو به خودش مشغول كرده، اينكه چطور آدميزاد در آن واحد دو چيز متضاد رو طلب ميكنه. بنظر من براي پي بردن به قدرت خدا همين جمع اضداد بودن آدم از هرچيزي گوياتر و كاملتره.
خود من هيچوقت نتونستم بفهمم دقيقا چه اتفاقي تو مغزم ميوفته كه در يك آن به دو مساله كاملا متضاد تمايل دارم. وقتي به اين زندگي شهري پر دود سياه و اعصاب خورد كن فكر ميكنم، دلم پر ميزنه براي يه زندگي ابتدايي تو يه روستاي دور افتادهي سبز و ساكت و وقتي براي لحظهاي دور بودن ازين موج زندگي عصرگاهي و مغازههاي رنگارنگ و طعم شيرين خريد و شلوغي و هياهوي شبهاي شهر رو تو نظر مجسم ميكنم در مقابل عصراي ساكت و سوت و كور شهراي كوچيك، به اين نتيجه ميرسم كه يه ثانيه هم نميتونم ازين شهر دور باشم. تو خيلي از مسايل كوچيك و بزرگ زندگي همين وضع رو دارم و ميدونم ريشهي مشكلي كه اغلب اوقات تصميمگيري رو برام سخت ميكنه همينه. ولي از همه پيچيده تر و جالب ترش در مورد رونديه كه دلم ميخواد زندگيم در آينده داشته باشه : تا حالا هرچي فكر كردم نفهميدم بلاخره دلم ميخواد يه زندگي جنجالي پر هياهوي پر دردسر و در عوض پر از هيجان و تنوع داشته باشم يا زندگي اي سرشار از آرامش و رفاه و اطمينان و .... مثل اينكه يكي دلش بخواد كاشف و جهانگرد باشه و به بكرترين نقاط روي زمين مثلا تو آفريقا سفر كنه و در عين حال از اينكه اونجا درگير خطرهاي ناشناخته و گرفتار بدترين بيماريهاي لاعلاج دنيا بشه وحشت داشته باشه.
Friday, August 30, 2002
از همون لحظهاي كه هفت هشت سال پيش به اولين نفر “ نه “ گفت ؛ ميدونست كه تا آخر عمر بايد زنده باشه ، بدون اينكه زندگي كنه . بايد تمام عمر چشمش دنبال اون زمان و مكان گمشده باشه ، بدون اينكه پيداش كنه .
درست همونطور كه وقتي صداي بسته شدن درهاي بچگي رو از پشت سر شنيده بود ، به يقين ميدونست كه ديگه ازين به بعد ، به ادامهي اين زندگي تعلق نداره. اون همه شبه خاطرههاي عجيب و مبهم و دوست داشتني و اين تدوام چندين سالهشون ، كم كم داره وادارش ميكنه وجود زندگيهاي قبلي رو براي هر آدم باور كنه. هرچي هست يقينا مال زندگي فعلي نبوده چون حتي از زمان بچگي هم خيلي قديميتر بنظر ميرسن . درسترش اينه كه اصلا سنخيتي با اين زندگي ندارن. ... ولي وقتي سايه روشنوار ميان و ميرن قلبش حالتي پيدا ميكنه كه غير قابل تحمله. طوري كه حاضره تمام زندگيشو بده و فقط يه بارِ ديگه تو اون بُعدِ افسانهاي باشه. تو همون زمان و مكاني كه حتي نميتونه درست تجسمش كنه . فقط گاهي تو يه لحظههاي بخصوصي ميشه يه آن طعمشو چشيد. طعم گسي داره . يه ذره مثلِ يه كوچهي خيسِ پر درخت ميمونه ، مثل يه عصر پاييزي ، مثل صداي يه آواز يه آواز غمگين و دوست داشتني كه يه معلم ِ عجيب سر كلاسِ يه مدرسهي روستايي عجيبتر ميخونه ، مثل طعم شلپ شلوپِ چكمهي پلاستيكي توي آب يا لگد كردن برگهاي زرد ِ جنگلي كه وجود نداره ... مثل اون طعم بينظيرِ شيريني كه آدم حس ميكنه وقتي همه چيز حاكي از غربته : سرما - غروب - پاييز يا اون كوچهي عجيب دور افتاده ، ولي از درون گرمه گرمه , يهجورايي شبيه وقتي كه آدم مطمئنه با تمام وجود ميخوانش . همونا ، همونا كه نميدونه كيان ... ( درست برعكس الان كه تو يه روز داغ آفتابي تابستون درست وسط جمع ِ نزديكترين كساش آدم احساس غربت ميكنه ! ) تصويرها ظاهرش رنگِ عجيبي داره مثل رنگ تنهايي ، رنگ غربت ... ولي باطنش، باطنش حس ِ خوشبختي ِ غيرقابل وصفيه ... ايكاش يه ذره واضحتر بود. كاش يه ذره ميشد لمسش كرد. كاش اون تصويرا اينطوري نميومدن برن طوريكه بلافاصله وقتي محو ميشن انگار هرگز تصويري نبوده. ايكاش آدم زندگي گمشدهشو پيدا ميكرد ...
|
||